مرتضى راوندى

208

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

تهمت الحاد به غزالى در بين تهمتهايى كه به غزالى زدند ، اتهام الحاد بود و گرايش به طرز فكر فلاسفه ، مسأله نور و ظلمت و حجاب نورانى و ظلمانى را كه وى در تفسير آيات نور و احاديث مربوط به حجاب بين انسان و خدا ، بيان كرده بود دستاويزى كردند براى اتهام وى به مذهب مجوس به‌علاوه بر وى تهمت نهادند كه در حق امام مالك و قاضى و باقلانى طعنه‌ها كرده است و انتقادها . فتنه‌جويان كه مىخواستند درس وى را به هر بهانه‌اى تعطيل كنند ، به‌قدرى در بدگويى مبالغه كردند كه سنجر نسبت به وى بدگمان شده و وى را به درگاه خواست ، اما غزالى كه حتى در هنگام قبول تدريس نيز از رفتن به درگاه سنجر معذرت خواسته بود اين دفعه كه احتمال آزار و اهانت هم در حق خويش مىداد البته نمىتوانست خويشتن را به اين رفتن راضى كند ، ازاين‌رو مؤدّبانه از رفتن به آنجا عذر خواست . . . « 1 » » غزالى و فلسفه مبارزه با فلسفه براى وى كه خود را همچون محيى و مدافع شريعت مىديد وظيفه‌يى موروث بود . پيش از وى نيز فقها نسبت به حكمت يونانى روى ترش مىكردند ، به‌علاوه براى يك اشعرى ، فلاسفه هم مثل معتزله بودند ، گمراه و مايه گمراهى ، درست است كه بعضى از حكما خود از جهت عقيده و عمل ، درواقع از هرگونه ايراد و ملامت دور بودند ، اما تعليم آنها در نزد كسانى كه پايبند شريعت و احكام آن بودند ، مايهء خطر و فساد بود ، آيا نگرانى آنها از اين نكته بود كه حكما بيش از حد ، به عقل و برهان عقلى و برآنچه مبتنى بر شهادت حس است تكيه مىكردند و بسا كه آن را از نقل و از ايمان قلبى كه مبناى وحى بود برتر مىشمردند ! . . . آنچه غزالى را بر فلاسفه خشمگين مىداشت ، عشق مبالغه‌آميزى بود كه به عقل داشتند و سبب مىشد كه آنها نه وحى را به درستى درك كنند نه هيچ ملاك ديگرى را ، در جستجوى حقيقت ، معتبر بشمارند . اين نكته موجب پيدايش شك در عقايد مىشد و مايه تزلزل در افكار . به‌علاوه ، تعليم فلاسفه كه امثال ابن سينا و فارابى آن را در بين مسلمانان منتشر مىكردند بعضى حرفها داشت كه با وحى و قرآن نمىساخت ، در اين‌صورت عجب نبود كه ابو حامد در پريشانيها و گرفتاريهايى كه دنياى اسلام را تهديد مىكرد ، فلاسفه را نيز در رديف دهريها قرار دهد و باطنيها . آيا درين زمان از دهريّه هم كسانى به‌نام و نشان وجود داشتند ؟ در واقع چندى بعد در كتاب المنقذ ، غزالى از دهريه به‌عنوان يك دسته از فلاسفه

--> ( 1 ) . همان كتاب ، ص 249 .